چشمامو بستم و با خودم گفتم:خدا فقد پسره نباشه ب خدا باشه میرم خودکشی میکنم می مونم رو دستتا....این تن بمیره ادرین نباشه...![]()
اروم ی چشمو باز کردم ک با دوتا تیله سبز مواجه شدم
ی پسر جلوم بود با موهای بلون و چشای سبز بدون اینکه یادم باشه کجامو جلوی کی ام گفتم
*جون بابا چشاشو...![]()
یهو ما جرا یادم اومد ![]()
اگراسته بزرگ.......رییس بازیاش......شکلک........ادرین![]()
وایخدایمن![]()
*اون......نه ینی چیزه.........اممممم...........راستش...........خب........
ادرین یهو زد زیر خنده....تلف نشی یوخ
لنتی جوری می خندید انگار تا حالا نخندیده
ادرین:![]()
![]()
![]()
من:![]()
![]()
![]()
اتنا:![]()
![]()
خوش بخت شین(بلهههههههههههه)
*هر هر هر خوب دیگه من برم وسایلامو بچینم بای بای...
دسته اتنا رو کشیدم و اروم گفتم
*رو اب بخندین خیر سرم من لاته محلمون بودما حالا دوتا جوجه دارن بم می خندن(عه شمام لات دارین
/اره چی فک کردی)
همینجور ک اتنا منو می برد سمت اتاقه جدیدم هر چند ثانیه ی نگا بم می نداخ و قهقه میزد
*هوی ب چی داری اینجوری می خندی دقیقا
اتنا:باید خودتو میدیدی مری خیلی باحال شده بودی
*شما احیانا کاره دیگه ای جز خندیدن ب من نداری
اتنا:بزا لیستمو چک کنم...ام نه ازون جایی ک علافم در اوردن حرصه ت تفریحه خوبیه![]()
*فقد دعا کن دسم بت نرسه
اتنا:اوه اوه اوضا خیطه عل فرار(اینجوریه؟)
دویید سمت پله ها منم میدوییدم دنبالش لنتی ب میگ میگ خدابیامرز گفته زکی
از نرده ها سر خورد و منم ک هنو قلق سرخوردن از این پله ها دسم نیمده بود پله هارو 5 تا یکی میرفتم پایین ک یهو پام لبه یه ی پله سر خوردو.......................
*****************************************************************************
6 تا نظر برا بعدی لاوام![]()
ارادتمند![]()
ذغال اختتون![]()
