عشق بی قید و شرط فصل دوم پارت 8

****آدرین****

وقتی صدای جیغ همه بلند شد متعجب شدیم به پشت سر برگشتیم که لیدی باگ و استار شاین با یک گروه از ابرقهرمان ها وارد کلیسا شدن با بهت نگاشون کردم که نگاهشون به ما افتاد 

با خشم و غم نگاهمون کردن بی اختیار به چشمای لیدی باگ نگاه کردم نگاش هنوز همون آرامش و داشت اما چیزی درش بود که نمیتونستم بفهمش یهو چشماش به پست سرم افتاد با عجله به سمتم دوید اما یه چیز تیزی تو گردنم فرو رفت

لیدی باگ داد زد : نههههههههههههههههههه !
اما دیگه دیر شده بود صدای مکیده شدن خونمو میشنیدم اما قادر به انجام کاری نبودم لیدی اومد بیاد جلو که یهو سرجاش خشک شد نگام به پایین افتاد یه یخ جادویی مچ پاهاش و گرفته بود و داشت بالاتر میومد لیدی باگ تقلا میکرد اما نمیتونست راه بره

یهو صدای شلیک گوگله اومد و بعدش لیدی باگ روی زمین افتاد با بهت نگاه کردم اما نه صدا از پشت سرم بود برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم کاگامی زخمی روی زمین افتاده بود از بازوش داشت خون میومد 
سرم گیج رفت و هیچی نفهمیدم.....

****مرینت****

_ یعنی هیچ راهی وجود نداره ؟ 
- متاسفم 
بغضم با صدای بدی شکست باورس برام سخت بود خیلی هم سخت بود که آدرین......
+ مری آروم باش 
_ چطور آروم باشم کاترینا ؟ چطور ؟ دیدی چه بلایی سرم اومد ؟ ببین زندگی منو ؟!
+ مرینت !
کاترینا هم داشت گریه میکرد اما با گریه مگه زمان به عقب بر میگشت ؟! با گریه مگه آدرین فرد سابق میشد ؟ میشد ؟! 

من چقدر رویا داشتم اما حالا سرنوشت این زندگی و این عشق چی میشه یه عشق ممنوعه و کلی قانون قید شده و شرط حالا من چیکار کنم ؟ هیچ کس فکرش و نمیکرد آدرین تبدیل به یه خوناشام بشه اونم نه هر خوناشامی...

****فیلکس****

اتفاقاتی که تو این سه روز افتاد باورم نمیشه هیچ وقت خوابشم نمیدیدم کاگامی یه خوناشام نفرین شده باشه و لایلا هم یک نیمه انسان نیمه گرگینه باشه اما مهم تر از همه مسئله ی آدرین هیچکس نمیتونست تصور کنه

که کاگامی با خوردن خون آدرین چون خوناشام نفرین شده بوده آدرین و طلسم کنه و این طلسم موجب بشه که آدرین به یک خوناشام تبدیل بشه اما نه هر خوناشامی اون یه خوناشام خاصه و رهایی از این طلسم براش مثل رهایی ماهی از آب میمونه

از دور عمارت لارونا و زیر نظر داشتم منتظر بودم کاترینا بیاد بیرون تا باهاش حرف بزنم حرف های زیادی دارم که بهش بزنم با دیدن یه لانکروز آخرین مدل مشکی چشمام گرد شد 

این ماشین خیلی گرون بود همچین کم تو کل دنیا کمتر از 10 تا ازش وجود داشت چه دلیلی داره همچنین ماشینی جلوی عمارت لارونا پارک کنه ؟! 

نگام به ماشین بود که در عمارت باز شد با دیدن کاترینا که اومد بیرون و اون لباسای مجلسی فوق زیبای تنش دهنم باز موند کاترینا با لبخند به سمت ماشین رفت که در راننده باز شد 

یه پسر تقریبا همسن خودم با موهای مشکی از ماشین پیاده شد و کاترینا و بغل کرد احساس کردم اکسیژن بهم نمیرسه اون مرد کاترینا و بوسید و به سمت شاگرد هدایتش کرد در و براش باز کرد و کاترینا هم با کلی ناز و عشوه که ازش بعید بود سوار شد

ذهنم قدرت هلاجی نداشت الان چیشد ؟ کاترینا اون....اون سوار ماشین یه مرد شد ؟! بی اختیار دستم به سمت دنده رفت و جاش زدم باید بفهمم کجا میرن بدون اینکه مشخص باشه دنبالشون رفتم 

جلوی یه عمارت که نه بیشتر به قصر های شاهانه میخورد وایستادن ماشین و بردن داخل از همینجا هم میشد دیدشون اون مرد در و برای کاترینا باز کرد و دستش و گرفت

دستای کاترینا دور بازوی پسره حلقه شد و با دلبری نگاهش کرد و وارد اون قصر شدن با بستن شدن در جلوی چشمام قطره ی اشکی از چشمم چکید یعنی الان اونا.....
نه این نباید اتفاق بیفته...نباید اتفاق بیفته......

****آدرین****

_ بهت گفته بودم دیگه اینجا نیا !
- آدرین خواهش میکنم بذار کمکت کنم !
_ من به کمک تو و هیچکسی نیاز ندارم !
- آدرین لجبازی نکن بذار باهم یه راهی برای شکستن این طلسم پیدا میکنیم !
_ راه ؟ چه راهی ؟ این راهی که میگی تهش به ناکجا آباد است !

با چشمای اشکی نگام کرد دلم لرزید اما همچنان چهره ام یخی نگه داشتم رومو برگردوندم و با سرد ترین لحن ممکن گفتم : از اینجا برو هیچی مثل گذشته نمیشه !

با بغض گفت : آدرین من....
خشم وجودم و گرفت فورا به سمتش حمله ور شدم و به دیوار کوبیدمش و با چشمهای به خون نشسته و دندون های نیش بلند شده نگاش کردم با ترس نگام کرد که سرمو بردم زیر گوشش و با صدایی که هر فردی و قبض روح میکرد گفتم : فکر اینکه دنبال راهی برای شکستن این طلسم باشی و از سرت بیرون کن !

عقب کشیدم با ترس و تعجب گفت : آخه چرا ؟!
خونسرد و بیخیال گفتم : چون من از این وضعیت راضیم !

با بهت نگام کرد که برگشتم و بدون توجه بهش محو شدم....

****مرینت****

به جای خالیش خیره بودم هضم حرفاش برام سخت بود خیلی هم سخت بود چطور نمیتونست بگه از این وضعیت راضیه یعنی میخواد خوناشام بمونه ؟ اونم شاهزاده ی خوناشام ؟ که بشه وارث سلطنت خوناشام ها 

اشک تو چشمام جمع شد اگه اون به عنوان شاهزاده ی خوناشام ها باقی بمونه و نخواد طلسم و بشکنه خدا میدونه چه اتفاقاتی میفته با صدای تیکی به خودم اومدم : مرینت تصمیمت چیه ؟ 

_ نمیدونم تیکی تنها چیزی که میدونم اینه که اون طلسم باید شکسته بشه چه آدرین بخواد و چه نخواد !
- اما تو حتی راهش و هم نمیدونی !

_ باید بفهمیم اما برای اینکار به کمک همه ی دو نفر که قدرت برتر دارن احتیاج دارم !
- استار شاین و کینگ مانکی ؟!
_ درسته !

****کاترینا****

آه عیسی مسیح خسته شدم از نقش بازی کردن من چطور قراره با این پسره ازدواج کنم ؟ من صد سال نخواستم عاشق و دلباخته ام باشه پسر دوک بهتر از این پیدا نمیشد که منو وادار به ازدواج باهاش بکنن ؟!

از این زندگی و اینهمه اجبار خسته شدم کی میشه که خودم برای آینده ام تصمیم بگیرم ؟ یاد شبی که از پیش استاد فو اومدیم افتادم 

*فلش بک*

سر میز شام داشتم غذا میخوردم بعد از مدتها پدرم هم همراه مادرم سر میز حاضر بودن و این یکم عجیب بود خواستم از سر میز بلند بشم که پدرم با تحکم گفت : بشین !

متعجب دوباره سرجام نشستم که مادرم به حرف اومد : کاترینا تو قصد ازدواج نداری ؟

همیشه همینطور بود که راجب موضوعات مهم و چه بقیه موضوعات با من جدی و سرد حرف میزدن و رفتار میکردن پدر و مادرم هیچ وقت عاشق هم نبودن و مادرم بدنیا اومدن منو مسبب پایبند شدنش به این زندگی میدونست زمانی که منو باردار شد خواست سقط کنه که دکترا گفتن به خاطر فشار خونی که داره ممکنه مجبور بشن رحمش و در بیارن به خاطر همین نتونست منو سقط کنه اونطور که از امیلی جون شنیدم پدرم اوایل عاشق مادرم بود اما با دیدن رفتاراش نسبت بهش سرد شد و هیچ کس الان نمیدونه که پدرم هنوز عاشق مادرمه یا نه : مادر منظورتون چیه ؟

- من همسن تو بودم تو رو باردار بودم اما تو هنوز ازدواج هم نکردی !

_ چرا انقدر ازدواج من براتون مهم شده ؟! 
پدر : کافیه کاترینا تو به زودی و با فردی که ما میگیم ازدواج میکنی و اون فرد رابرت اندرسون هستش پسر عموی دوستت هلن !
با ناباوری گفتم : چییی ؟ 

 

ادامه دارد....

[ 6 Dec 2020 ] [ 1:24 PM ] [ Soniya jon ] [ ]
آخرین مطالب