*از زبون مرینت*
صبح با صدای تیکی بیدار شدم. تیکی:مرینت! مرینت!داره مدرسه ات دیرت میشه.
ای وای!دیرم شد! بدو بدو صبحانه ام رو خوردم و دیودم سمت مدرسه.
ای وای!آلیا من رو میکشه! ( اهم اهم/جانم؟/خودتو معرفی نمیکنی؟/آهان باشه همین الان معرفی میکنم/بهتر شد.)من مرینت دوپنچنگ هستم و 17 سالمه و نزدیک سه سال هست که لیدی باگ شهر پاریس هستم و میخوام یک روز طراح بشم. و عاشق آدرین آگرست هستم.بگذریم خیلی دیرم شده.
*در مدرسه*
آلیا:هی مرینت دوباره دیر کردی. این دفعه دیگه چه بهونه ای داری؟
مرینت:دیشب داشتم روی تیشرت جگد استون کار میکردم.
*دیشب*
مرینت:دیگه داره تموم میشه. نظرت چیه تیکی؟
تیکی:مرینت عالی شده.
مرینت:مرسی تیکی.
در همون حین یک ابرشرور سروکله اش پیدا میشود.
(حوصله ی نوشتن نبرد رو ندارم. خلاصه میکنم.)
لیدی باگ و کت نوار برنده میشوند و به خونه میرن.
مرینت: تیکی خیل خسته شدم. و میخوابد.
*بازگشت به مدرسه*
آلیا:(قبول میکند.) باشه مرینت.
مرینت:ممنون آلیا. راستی آلیا من تصمیم گرفتم که..........
پایان پارت آزمایشی.
اگه خوشتون اومد نظر بدید.
بای تا های.
