در آغوشه تو میمیرم در آغوشی که از گرمیه جانسوزه تنت سوزم
در آغوشی که از ضرب قلبت نغمه ها سازم در آغوش تو میمیرم
در آغوشی که با رقمه خزانها سبز و گلگون شم
در آغوشی که از لرزشهای رویاییش مدهوشم
در آغوشی که بار زندگی میفتد از دوشم
در آغوشی که میگردد همه دنیا فراموشم
در آغوشی که جایه داد و فریاد است خاموشم
مرا این درد چو دربان است که با تو هم آغوشم، در آغوشه تو میمیرم
از آن ترسم که در سودایه عشق و عاشقی روزی
مرا بگذاری و دل بر کسی بندی که چون باشد
که چشمش نگاهی غرقه ی خون دارد
نه شوری در دل و نه سینه اش ذوقه جنون دارد
و آنجاست که همه ی دنیای من پوچ است
دگر سهمی ندارم در جهان لحظه ی کوچ است
تو در هر نفس و هر لحظه با من باش
مرو از چشم بدبینان در آغوشت پناهم ده
در آغوشی که اعجاز استو احساس استو مهتاب است
دلم بر یاد آن روز و شب چه بیتاب است
که روزی با تو تقدیرم پیوست
خوش آن ساعت که میدانم در این آغوش میمیرم
در آغوشه تو میمیرم در آغوشی که از گرمیه جانسوزه تنت سوزم
در آغوشی که از ضرب قلبت نغمه ها سازم در آغوش تو میمیرم
در آغوشی که با رقمه خزانها سبز و گلگون شم
در آغوشی که از احساس لرزشهای رویاییش مدهوشم
در آغوشی که بار زندگی میفتد از دوشم
در آغوشی که میگردد همه دنیا فراموشم
در آغوشی که جایه داد و فریاد است خاموشم
مرا این درد چو دربان است که با تو هم آغوشم ، در آغوش تو میمیرم
******آلبرت ****فلش بک روز قبل ********
با دیدن اسمش لبخندی رو لبم اومد گوشیم رو برداشتم و: بله عزیزم
_ آلبرت میای بریم بیرون ؟
- مگه میشه تو بگی و من نیام تا ۲۰ دقیقه ی دیگه میام دنبالت
_ باشه بای
- بای عشقم
گوشیم رو گذاشتم رو میز و رفتم بیرون تا از پدرم اجازه بگیرم ( هنوزم باید از بابات اجازه بگیری
) رفتم پشت در اتاق پدرم و در زدم : بیا تو
در و باز کردم و رفتم تو : پدر می خواستم با کاگامی برم بیرون اومدم بهتون اطلاع بدم ( بچه ها اینجا کاگامی دوست دختر آلبرته پس از شرش راحتیم
) پدر نفسش رو فوت کرد و گفت : بیا بشین اینجا و به صندلی جلوی میزش اشاره کرد ، رفتم و روی صندلی نشستم پدر هم پشت میز نشست : باید باهات راجب مسئله ی مهمی صحبت کنم آلبرت
_ میشونم
- گوش کن آلبرت تو پسر بزرگی شدی و باید بتونی خودت تنها زندگی کنی و مستقل باشی من میخوام که ازدواج کنی
اخمام رفت تو هم : پدر میشه منظورتون رو واضح تر بیان کنید ( واقعا که خنگی از این واضح تر
)
- من میخوام که تو با فردی که برات انتخاب کردم ازدواج کنی
_ ولی ....
- ولی نداره دختر خوبیه اسمش مرینت دوپن چنگ یه دختر با شخصیت و شاد و مهربون و سر زنده است مطمئنم ازش خوشت میاد امروز با کاگامی بهم میزنی و بهش میگی که دیگه دوستش نداری و میخوای ازدواج کنی حرفی نباشه میتونی بری
بدون هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون و رفتم سوار سوار ماشین شدم و از خونه زدم بیرون .... جلوی در خونه ی کاگامی وایستادم و کاگامی سوارشد : سلام آلبری
_ سلام عزیزم
- خب میشه بریم پل هنر
_ باشه
...... از ماشین پیاده شدیم و رفتیم روی پل قبل از اینکه کاگامی حرفی بزنه خودم شروع کردم : کاگامی
- بله
_ باید راجب موضوع مهمی باهات صحبت کنم میدونی چیه من .. من
- تو چی آلبرت ؟
_ همچی تموم شد
- منظورت چیه ؟
_ من دارم ازدواج میکنم و دیگه دوست ندارم و برام اهمیتی نداری
اشک تو چشماش جمع شد : آلبرت تو که این حرفا رو جدی نمیزنی ؟
_ اتفاقا این دفعه جدی تر از همیشه ام همچی تموم شد
به گریه افتاد: ولی آلبرت .....
_ من متاسفم![]()
با گریه بدو بدو رفت ته قلبم احساس عذاب وجدان بدی داشتم اما مجبور بودم میدونستم اگه حرف پدرم رو گوش نکنم عواقب خوبی نداره سوار ماشین شدم و به سمت خونه به راه افتادم.( پایان فلش بک )
******* مرینت ********
اون هی میومد جلو و من هی میرفتم عقب انقدر رفتم عقب که خوردم به دیوار دستاش و دو طرف گذاشت و صورتش رو آورد جلو چشمای سبز گربه ایه زیبایی داشت که آدم و مجذوب خودش میکرد با اون موهای طلاییش که دیگه واقعا جذاب بود ( الهی مرینت عاشق شده
) اون پسره گفت : اینجا رو چطور پیدا کردی ؟ - من نمیدونم با دستاش گلوم رو گرفت : یعنی چی نمیدونم ؟ داشتم خفه میشدم با بد بختی گفتم : فقط .... میخواستم .... از شهر .... خارج .....بشم .....اما برای ......اینکه ......پیدام....... نکنن ...... تصمیم ...... گرفتم ......که ......از......راه......جنگلی.....بیام...ترو......خدا......ولم....کن.....خفه.....شدم.....بلاخره رضایت داد و ولم کرد به سرفه افتادم اون گفت : چرا می خواستی از شهر خارج بشی تو که زندگی خوبی داری ؟ - اه اه اه خب راستش خانواده ام میخوان که من ازدواج کنم ولی من نمی خوام و وقتی دیدم که نمی تونم راضیشون کنم شب از خونه فرار کردم و از راه جنگلی می خواستم از شهر خارج بشم که یه نفر شنل پوش اومد جلوی ماشین و زدم رو ترمز و دیگه هیچی نفهمیدم تا اینکه اینجا بیدار شدم و بعدشم که خودت میدونی _ که اینطور بلند شد و به سمت در رفت در و باز کرد و قبل از اینکه بره بیرون گفت : وسایل مورد نیازت همچی تو همین اتاق هست و رفت بیرون و در و بست و من با یک دنیا سوال تنها گذاشت.
************************************************************
آنچه خواهید خواند:
تو کی هستی ؟
_ تا وقتی خوبم ، خوبم من و عصبانی نکن
- خواستتون انجام شد
************************************************************
خب این پارت خیلی طولانی بود پس برای بعدی ۷ تا نظر میخوام.
عشق مرگ آسا هنوز تموم نشده.
