در آغوشه تو میمیرم در آغوشی که از گرمیه جانسوزه تنت سوزم
در آغوشی که از ضرب قلبت نغمه ها سازم در آغوشه تو میمیرم
در آغوشی که با رقمه خزانها سبز و گلگون شم
در آغوشی که از احساس لرزشهای رویاییش مدهوشم
در آغوشی که بار زندگی میفتد از دوشم
در آغوشی که میگردد همه دنیا فراموشم
در آغوشی که جایه داد و فریاد است خاموشم
مرا این درد چو دربان است که با تو هم آغوشم، در آغوشه تو میمیرم
از آن ترسم که در سودایه عشق و عاشقی روزی
مرا بگذاری و دل بر کسی بندی که چون باشد
که چشمش نگاهی غرقه خون دارد
نه شوری در دل و نه سینه اش ذوقه جنون دارد
و آنجاست که همه ی دنیای من پوچ است
دگر سهمی ندارم در جهان لحظه ی کوچ است
تو در هر نفس و هر لحظه با من باش
مرو از چشم بدبینان در آغوشت پناهم ده
در آغوشی که اعجاز استو احساس استو مهتاب است
دلم بر یاد آن روز و شب چه بیتاب است
که روزی با تو تقدیرم پیوست
خوش آن ساعت که میدانم در این آغوش میمیرم
در آغوشه تو میمیرم در آغوشی که از گرمیه جانسوزه تنت سوزم
در آغوشی که از ضرب قلبت نغمه ها سازم در آغوشه تو میمیرم
در آغوشی که با رقمه خزانها سبز و گلگون شم
در آغوشی که از احساس لرزشهای رویاییش مدهوشم
در آغوشی که بار زندگی میفتد از دوشم
در آغوشی که میگردد همه دنیا فراموشم
در آغوشی که جایه داد و فریاد است خاموشم
مرا این درد چو دربان است که با تو هم آغوشم، در آغوشه تو میمیرم
*****مرینت *********
به سمت صدا برگشتم که یک زن با شنل سیاه و موهای سیاه و چشمای سیاه دیدم واقعا قیافه ی ترسناکی داشت با دیدن قیافش تنم شروع به لرزیدن کرد دستهام سرد شد انگار خونه توشون منجمد شده بود سعی کردم صدام نلرزه : تو کی هستی ؟
- واقعا منو یادت نمیاد ؟
_ نه ، من نمیدونم تو کی هستی!
- من همونی ام که خواهرتو به باد فنا داد.
_ چییییییییییییییییییییییییی؟ چطور ممکنه؟ من اصلا خواهر ندارم.
- چرا تو خواهر داشتی و من اونو به باد فنا دادم اما اینکه نمیدونم چرا هیچی یادت نمیاد مخصوصا که جلوی چشمای خودت خواهرت به باد فنا رفت.
_ تو چی داری میگی ؟ منظورت رو واضح بیان کنننننننننن!
خنده ی شیطانی کرد : اگه راجب اینکه منو دیدی به کسی چیزی بگی پدرت و مادرت میمیرن و دوباره خندید و محو شد رعد و برق ترسناکی زد و سرم گیج رفت و افتادم رو زمین ...........با تکون هایی چشمام رو باز کردم این پسره بالای سرم نشسته بود و داشت تکونم میداد که به هوش بیام : مرینت حالت خوبه ؟ چرا بی هوش شدی ؟ اینجا رو زمین چیکار می کردی ؟
میخواستم بهش جریان اون زن رو بگم که یاد حرفاش افتادم ( اگه راجب اینکه منو دیدی به کسی چیزی بگی پدر و مادرت میمیرن ) به جاش گفتم : آره ، حالم خوبه مرسی سرم گیج رفت بیهوش شدم می خواستم برم قدم بزنم فقط همین.
- تو این بارون می خواستی قدم بزنی ؟
یک نگاه به پنجره ی بزرگ حال کردم اه لعنتی کی بارون گرفت الان من به این چی بگم عجب دروغ شاخ داری گفتم : آره ، من قدم زدن زیر بارون رو دوست دارم.
- واقعا که ، دستش رو به طرفم دراز کرد و با کمکش از روی زمین بلند شدم هنوز سرم گیج می رفت اما چاره ای نبود با کمکش به سمت آشپزخونه رفتیم تا یک چیز کوفت کنیم ( ای بی ادب
).
******آلبرت *********
با صدای زنگ ساعت بلند شدم اه امروز باید میرفتم آلمان و کمپانی لارونا ای خدا رفتم لباسام رو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون که صبحونه بخورم ... نشستم پشت میز که صبحونه بخورم چه عجب یکبار بابا سر میز حاضر شد صبحونه ام رو خوردم و رفتم بالا و لباسام رو عوض کردم ( ای خدا
) یک تیپ کاملا اسپرت زدم شاید اونجا تونستم مخ بزنم ( خاک بر سرت آلبرت بذار ۳ روز از بهم زدنت با کاگامی بگذره بعد برو مخ زنی پسره ی بی حیا
آلبرت :
) وسایل رو که قبلا گذاشته بودم تو ماشین رفتم پایین و از مامان و بابا خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و رفتم فرودگاه .... تو فرودگاه وسایلم رو دادم برای اسکن ، بلیتم رو نشون دادم و رفتم برای بازرسی بدنی بعد از باز رسی و اسکن وسایل رفتم و سوار هواپیما شدم پیش به سوی آلمان.
************************************************************
آنچه خواهید خواند :
پسره ی بیشعور ![]()
-خودمونیما خیلی جذابه ![]()
_ تو ام ؟ ![]()
************************************************************
عشق مرگ آسا هنوز تموم نشده.
برای بعدی ۵ تا نظر![]()
