ادرین:
من:چغدر میشه
پشمکی:دو دلار اقا
پول رو حساب کردم و رفتم سمت پارک
داشتم قدم میزدم که یهو صدای جیغی شنیدم
پشمک از دستم افتاد با عجله ی تمام رفتم به سمت صدا
یه دختر بچه یه زخمی کع داره گیره میکنه
من:سلام خانم کوچولو ویشده
دختره:عمو اون اقاعه خاله رو دزدید
من:کدوم عمو.....کجا رفت؟
دختره :اونجا
\\\\\\\\\\\\\\\\\\\//////////////
مارینت:
یهو دستی جلوی دهنم قرار گرفت
هرچی تقلا میکردم بی فایده بود
ولم کن عوضی
یهو بلندم کرد
من دربرار اون هیچ بودم
کم کم داشتیم دور میشیم که یهو یه صدای اشنا گفت:مارینت
اره این صدای مثل هیچ کس نیست جز
ادرین
ادرین:
مارینت
پیداش کردم
وقتی چشمم به اون پسره خورد
وحشی شدم
اره شدم همون ادرین مریض
می تونم یه چیز بگم
خون جلو چشمم رو گرفته بود
مارینت:
با احساس سر درد از خواب بیدار شدم
یه نور سفید
اول فکر مردم مردم اما وقتی متمرکز شدم فهمیدم که
توی بیمارستانم
به اطرافم نگاه مردم
ایون داشت توی اتاق قدم میزد
ایتین گوشی بازی میکرد
و ادرین خوابیده بود رو صندلی
من: من کجام
ادرین یهو از خواب بیدار شد و خواست چیزی بگه که ایون گفت:تو توی کما بودی مارینت
من:ههههههههه شوخی میکنی؟
ایون:مگه من با تو شوخی دارم؟؟
من:چند روز
ایتین:13 روز و 5 ساعت و 55 ثانیه و 43 صدم
من:چییی من 2 هفته خواب بودم
ایتین:نه 2 هفته نمیشه
میشه 13 روز و 5 ساعت و 55 ثانی....
من:باشه باشه گرفتم
ایتین:من برم کار های ترخیصت رو انجام بدم ادرین تو هم میای؟
ادرین:نه من کار دارم باید برم شرکت
ایتین:ادرین منو تا خونه ی نیک میرسونی؟
ادرین:باشه وروجک
من:اهای پس من چی
ایون:شما میری خونه و به کارتون میرسید
من:اوکی
لوکا:
-قربان حالا چیکار کنیم
من:چی رو چیکار کنیم
-ادرین اگرست
من:نگران اون نباش خواسم بهش هست فقط تا میتونی مطمئن شو کاری میکنی مارینت بفهمه ادرین اونی که نشون میده نیست
-چشم اقا
من:خوبه
در زده شد و مارگارت اومد تو
من:کاری داشتید
مارگارت:قربان امروز قراره برای یه جلسه مهم برید شرکت اگرست
من:خیلی دل خوشی ازشون دارم
مارگارت:و یکی جلسه ی عصرانه با اقای ایون اگرست
من:هه از این بهتر
