هیچی دیگه همین جوری که با موها بازی می کردم فیلم +25 سالش رو پلی کرد و نشستیم دیدیم
از بس فیلم بد بود حالم بد شد ولی آدرین از اول تا آخر فیلم یه نیش خند زده بود
*******
یک هفته بعد
*******
الان یک هفته هست که آدرین من رو این جا زندانی کردههه
شرکت هم سپردم دست آلیا تا برگردم
امید وارم وقتی برگشتم شرکت
شرکت رو به آتیش نکشیده باشه
گوشیم زنگ خورد
به شماره تو گوشی نگاه کردم
کله هویجی
هه خود حلال زادشه
جواب دادم
مرینت:سلام چی شده هویج گلم
آلیا:مرینت مسخره بازی رو تمومش کن همین الان برات یه عکس می فرستم برو ببین و تلفون رو قطع نکن پشت خط باش
مرینت:خیلی خب
آلیا:فرستادم برو ببین
مرینت:اوکی
رفتم تو پی وی آلی و عکس رو باز کردن
مرینت:چییییییییی
آلیا:مرینت لطفا به اعصابت مسلط باش
مرینت:آخه چطوری تو اگه ببینی عشقت با یکی دیگست خودتو کنترل می کنی؟
آلیا:می دونم مرینت ولی...
نزاشتم حرفش رو بزنه و از روی عصبانیت گوشی زو قطع کردم
زنگ زدم به لوکا
برداشت
لوکا:سلام عشقم خوبی
مرینت:عشقم زهر مار نه خوب نیستم یعنی افتضاحم
لوکا:وا چی شده
مرینت:هه میگی چی شده
مرینت:منو ول کردی قال گذاشتی رفتی با یه دختره ی بیریخت هرزه بعد با پروییت تمام میگی چی شده واقعا برات متاسفم
لوکا:نه تو داری اشتباه میکنی کی چنین حرف دروغی زده
مرینت:هه دروغ شاسگول عکست رو با اون دختره ی شپشی دیدم
لوکا:مرینت من می تونم بهت توضیح بدم
مرینت:هه هیچ توضیحی برای من قابل قبول نی
لوکا:اون دختر خالم بود و داشتم
میرسوندمش خونه
مرینت:هه از کی تا حالا تو دختر خالت رو میبوسی در زمن تو اصلا دختر خاله نداری
لوکا:مرینت خواهش...
مرینت:خداحافظ برای همیشههههه
تلفون رو قطع کردم رفتم پایین رو مبل نشستم
آدرین از اون ور اومد بالا سرم
آدرین:چی شده عزیزم چرا پکری؟؟
مرینت:هیچی
آدرین:مطمئنی
مرینت:کاملا
آدرین:باشه هر جور مایلی فقط ترو خدا بگو
غذا کجاست که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد
مرینت:تو یخچال برو بردار (من:به به مرینت خانم از کی تا حالا غذا درست می کنه مرینت:دیگه مجبور)
تو مبل نشسته بودم و به تلوزیون خیره شده بودم
آدرین اومد جلوم وایساد
مرینت:برو کنار
آدرین:باش ولی اول بگو چرا این قدر پکری
مرینت:هیچی
آدرین:فکر کنم حوصلت سر رفته پاشو لباس بپوش بریم بیرون
منم که از خدا خواسته
مرینت:باششش
رفتم تو اتاق خواستم لباسم رو در بیارم که
یه خری به نام آدرین سرشو انداخت پایین اومد تو
مرینت:چرا اومدی تو
آدرین:همین جوری
مرینت:برو بیرون می خوام لباس عوض کنم
آدرین:خب عوض کن
مرینت:نمیشه که وقتی تو این جایی
آدرین:چرا نمیشه
مرینت؟گمشو بیرون ببینم
خلاصه با لگد پرتش کردم بیرون
بلاسم رو عوض کردم و یه هودی سفید با یه شلوار مشکی جذب پوشیدم و اومدم بیرون
تقریبا نزدیک های شب بود
آدرین حاضر و آماده رو مبل نشسته بود
مرینت:من امادم بریم
آدرین:چه عجب افتخار دادی حاضر شدی خب برو تو ماشین که اومدم
رفتم تو ماشین نشستم آدرین هم اومد نشست و راه افتادیم
مرینت:کجا داریم میریم
آدرین:یه جای خوب
مرینت:قانع شدم
بر عکس هر دفعه که تو ماشین خفه خون
می گرفتیم این دفعه کلی خندیدیم
تو این یه هفته احساس می کنم که دوباره عاشقش شدم شاید بهتر بهش یه قرص دیگه بدم بالاخره هم آدمی تو زندگیش نیاز به یه فرصت دوباره داره تا بتونه اشتباهاتش رو جبران کنه
******
بالاخره رسیدیم
وای جونمی جون دریاااا
با آدرین از ماشین پیاده شدیم و رفتیم دم ساحل
به دریا زل زده بودم و دم غروب بود
وای که چه قدر قشنگه
آدرین:مرینت الان تو این لحظه دلت می خواد چه اتفاقی بیوفته از ته دلت بگو
مرینت:اممم دلم می خواد یه شاهزاده با خر سفید بیاد جلو زانو بزنه و بگه دوشیزه مرینت با من ازدواج می کنی؟
آدرین:با اجازه بزرگ تر ها بله
بعد زد زیر خنده
مرینت:نخند ببعی
آدرین:خب پس آرزو ی تو اینه
تو چشاش نگاه کردم لعنتی چقدر خوشگله تا حالا با این دقت نگاه نکرده بودم
آدرین:خوردی منو تمومش کن
مرینت:اممم باش
آدرین:مرینت
مرینت:بله
آدرین:دلت می خواد آرزوت رو بر آورده کنم؟؟
مرینت:هااا؟؟
یهو دستش رو کرد تو جیبش یه چیزی در آورد و یه زانو جلو من زانو زد و اون بسته رو باز کرد و جلو گرفت یه انگشتر خوشگل درخشان بود
آدرین:دوشیزه مرینت آیا مایلی رسما زن من بشی؟
از خجالت سرخ شدم و دستم رو جلو دهنم
آدرین:من هنوز منتظر جوابم لطفا یه فرصت
دیگه بهم بده
آدرین:یه بار دیگه می پرسم دوشیزه مرینت آیا مایلی با من ازدواج کنی؟؟
مرینت:بلهههه و پریدم بقلش و اونم محکم بقلم کرد و بعد لباشو رو لبام گذاشت و...(خودتون بهتر می دونید)
******
۵ سال بعد
******
از دید آدرین
با نگرانی و خوش حالی تمام ۱۰ بار دور راه رو بیمارستان رو رقت و اومدم
که یه پرستار اومد جلوم
پرستار:شما پدر اما آگرست هستیم
آدرین:خانومتون حالش خوبه و زایمان با موفقیت تمام انجام شد می تونید همراهم بیاید دخترتون رو ببینید
دنبال خانومه راه افتادم رفتم تو یه اتاق که دختر بابایی رو آوردن
بقلش کردم
ای جاااان چقدر خوشگله
موها طلایی بود و به من رفته و چشماش آبی به مرینت رفته
دختر یکی یدونم رو دادم به پرستار و رفتن پیش مرینت خدارو شکر حالش خوب بود ولی نه کامل
مرینت:همیشه آرزو ی دیدن همچین لحظه ای رو داشتم
مرینت:منم همین طور
بعد دوتایی باهم لبخند زدیم
پایان
چرا میای پایین
نیا دیگه
تموم شد
حالا که اومدی پایین بگو چقدر از داستان خوشت اومد
با سپاس فراوان ازا عسل جون و سارا جون
