لیاقت

بفرمائید این هم داستان کوتاه لیدی نواری 

 

لیدی باگ
آه سال ها می گذره و آدرین هر روز نسبت به من بی توجه تر میشه. زمان زیادی گذشت و من نتونستم توی دل آدرین جا باز کنم. من خیلی بدبختم!
هق هقم شدت گرفت و اشک هام مثل یک رودخونه روی گونه هام جاری شده بود. نیاز به همدردی داشتم. یک هم صحبت که درکم کنه. کت مشغول نگهبانی توی شهر بود. صدام رو تا تونستم بلند کردم و اسمش رو صدا کردم. با تعجب پیشم اومد.
کت: اتفاقی افتاده بانوی من؟
من: خب... می دونم سرت شلوغه و وقتی برای من نداری.. اما میشه چند لحظه با هم صحبت کنیم.
کت لبخندی زد.
کت: البته... اگه حتی دنیا به آخر رسیده باشه من همیشه برای تو وقت دارم.
منم که از خدام شروع کردم صحبت کردن. سفره دلم رو براش باز کردم و تا به وسطاش رسیدم نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.
کت با دستش اشکام رو پاک کرد.
کت: باید بهش زمان بدی... اون لیاقت گریه های تورو نداره.
من: نمی تونم ... مدت زیادیه که می شناسمش ...
و پریدم بغلش. اولش شوکه شد ولی بعد بغلم کرد.
من: کت... تو خیلی خوبی. به جای اینکه از حرفم ناراحت بشی بهم دلداری دادی و درکم کردی... شاید راست بگی... اون لیاقت گریه کردن و نداره.
سرم رو به گوشش نزدیک کردم.
من: بلکه تو لیاقتش رو داری.
دیگه دلم هیچ جایی برای آدرین نداشت و کلش پر شده بود از کت نوار.

 

 

دوست داشتین؟

موضوعات: لیاقت
[ 21 Feb 2020 ] [ 12:51 PM ] [ Asal ] [ ]
آخرین مطالب