آریان
به ساعتم نگاه کردم. اوه اوه ساعت پنج و ربعه ما ساعت پنج قرار داشتیم. سریع دویدم و دم در خودمو مرتب کردم. بعد وارد شدم. مثل همیشه بایک لبخند خیلی قشنگ نشسته بود. به نظر مضطرب میومد. بیخیالش شدم و نشستم.
من: سلام تونی(مخفف آنتونی) حالت چطوره؟ بنظر نگران میای؟
آنتونی: س...سلام آ..آ..آریان. خوبم نه بابا نگران چی؟
کمی بهش شک کردم ولی چیزی نگفتم. یعنی چش شده؟ تا اومدم حرفی بزنم که یهو تونی یک گل رز قرمز خیلی قشنگ و خوشبو بهم داد.
من: وای تونی این خیلی قشنگه.
آنتونی:د..دوسش داری؟
من: خیلی. ازت ممنونم.
یکهو رنگ صورتش تغییر کرد. نمی دونستم انقدر خجالتی باشه. سفارش هامون و دادیم. من یک کاپوچینو با کیک وانیلی سفارش دادم و اون یک قهوه اسپرسو با تیرامیسو. یکم صحبت کردیم بعد...
آنتونی
سعی کردم سریع، بدون مقدمه و رک و پوست کنده حذف دلم رو بهش بزنم. جعبه رو از جیبم در آوردم و...
من: راستش آریان باید یک چیزی رو بهت بگم. من از روز اولی که دیدمت عاشقت شدم و به این نتیجه رسیدم که بدون تو نمی تونم زندگی کنم. حالا که فرصتش پیش اومده و ما کاملا با هم آشنا شدیم می خواستم ازت بپرسم... با من ازدواج می کنی؟
بهت قول میدم اگه جواب رد بدی خودکشی می کنم.
اولش کمی تعجب کرد اما بعد خندید و چشمای سبز قشنگش برقی زدند.
آریان: بله قبول می کنم و باید اعتراف کنم منم همین حس و دارم و خب... من خجالتی نیستم ولی نمی تونستم چیزی بهت بگم چون... تو خوش تیپی مهربونی با ادبی خوش اخلاقی اما من...
من: نباید درباره خودت اینطور فکر کنی. تو بهترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
گونه هاش قرمز شد و سرشو انداخت پایین. منم دستش و گرفتم ک انگشتر رو داخل انگشتش کردم. او هم لبخندی زد.
آریان: راستی چرا امروز هیچکس برای امضاء یا سلفی پشیمون نمیاد؟ آخر الزمان شده.
خندیدم. آخه اون از نقشه خبری نداره.
من: چونکه امروز کافه قرق(غرغ یا همچین چیزایی)شده.
آریان: ولی اونجا هم کسی نشسته.
من: بچه ها بیاین.
خوب بود؟
