لیاقت پارت ۳

کت نوار

خدای من!

دارم خواب می بینم. لیدی باگگگگگگگ عاشششققم شش

می دونستم این همه چرب زبونی بالاخره یک روز جواب میده. برای لیدی باگ آدرس اون مکان رو فرستادم. پشت بوم یکی از خونه های خیابون شانزه لیزه(درست نوشتم؟) انتخاب خوبیه. تبدیل شدم و خودم رو انداختم رو تخت. یهو ناتالی مثل.. سرشو انداخت تو اتاق و اومد تو. خدا رو شکر تبدیل شده بودم وگرنه کارم ساخته بود.

ناتالی: آدرین بیاین برای شام.

من: گرسنم نیست.

ناتالی: اتفاقی افتاده؟

من: نه. چرا باید اتفاقی بیوفته؟ من که کل مدت توی اتاقم بودم،درسته؟

و لبخند خیلی ضایعه ای زدم. یکم شک کرد...

ناتالی: آ... باوشه. من میرم.

و رفت. آخی خرمگس معرکه.

پلگ از پشت بالشتم بیرون اومد.

پلگ: خیلی شنگولی آدری خان. از لیدی خبری شده نه؟

خندیدم.

من: او بیخیال پلگ خودت که می دونی.

پلگ: آره ولی می خوام از دهن خودت بشنوم.

من: اذیتم نکن. به علاوه بهم یک ایده بده.

پلگ: برای چی؟

من: برای کادوی لیدی باگ دیگه.

پلگ یکم فکر کرد بعد سرش رو آورد نزدیک گوشم.... این ایده محشره!


مرینت

به خونه رسیدم و تبدیل شدم.

تیکی: کی فکرشو می کرد کت نوار انقدر عاشقت باشه؟

من: راست میگی. 

نگاهم به عکس های آدرین روی دیوار افتاد. لبخندم محو شد.

من: به نظرت انتخاب درستی کردم؟

تیکی: البته. کت نوار یکی از مهربون ترین کساییه که من می شناسم. البته بعد از تو.

من: ای شیطون! کوکی می خوای نه؟

تیکی خودشو مظلوم گرفت. خندیدم و بهش یک کوکی شکلاتی دادم.

رفتم سمت عکس های آدرین. همشون رو از دیوار کندم. کادو هایی که برای 

آدرین درست کرده بودم رو توی یک صندوق ریختم و درش رو قفل کردم. دیگه آدرین واسه من مرده بود.

من خیلی احمق بودم که با تمام سرد بودنش دوستش داشتم و هیچ توجهی به کت نوار نکردم. آدرین کل قلبم رو پر کرده بود. اما الان فرق داره.

تیکی داشت با تعجب نگاهم می کرد. لبخند زدم.

من: نمی خوام اثری ازش توی اتاقم بمونه. نه اتاقم نه قلبم.

تیکی: تصمیم درستی گرفتی مرینت.

من: اینطور فکر می کنی؟

تیکی: آره

من: امیدوارم.

گوشیم رو برداشتم و عکس های آدرین رو پاک کردم. رفتم پای کامپیوترم و عکس تصویر زمینه اش رو عوض کردم. دیگه آدرین برام فقط یک دوسته.

هوفف! رفتم توی نت. زد به سرم اسم کت نوار رو سرچ کنم. وای چه خوشگلههههه(ندید پدید) چند تا از عکس هاش رو دانلود کردم. بعد رفتم خوابیدم.


در مدرسه(هنوز از زبون مرینته)

اومدم توی کلاس. بر خلاف همیشه زود رسیدم. آلیا اومد پیشم.

آلیا: سلام مرینت. خیلی زود اومدی. فکر کنم دنیا به آخر رسیده باشه.

خندم گرفت. تصور جالبی از من توی ذهنش داشت.

مرینت: نه من از امروز تغییر کردم.

آلیا: خیلی عجیبه. دیگه حتی به چشم های خودمم اعتماد ندارم.

رفتیم توی کلاس. نین و و آدرین هم اومدند. دیگه جلوی آدرین به لکنت نمی افتادم. آلیا و نین و خیلی تعجب کرده بودند. خود آدرین هم همینطور. آلیا منو کشوند یک گوشه.

آلیا: مرینت تو خیلی تغییر کردی. باورم نمیشه. به نظرم حالا برای اعتراف به آدرین آماده ای.

من: اوه! نه آلیا. شاید تعجب کنی ولی من دیگه حسی به آدرین ندارم. یادته گفته بودم یکی هست که خیلی دوستم داره؟

آلیا: آره.

مرینت: تصمیم گرفتم به اون یک شانس بدم.

آلیا: امروز خیلی روز جالب و هیجان انگیزیه.

مرینت: آره گمون کنم.

بعد خانم بوستیه اومد و درس رو شروع کرد.

موضوعات: لیاقت
[ 26 Feb 2020 ] [ 5:8 AM ] [ Asal ] [ ]
آخرین مطالب