امیدوارم خوشتون بیاد
از زبون مرینت
بعد از این که کلی از بابام کتک خوردم اومدم تو اتاقم و بغضم ترکید اخه چرا منو دوس ندارن؟ چی میشد اینا خانواده واقعیم نبودن؟ چی میشد یه پدرو مادر مهربون تر داشتم؟اصن چرا من شبیه اینا نیستم؟ اینا همشون یا چشماشون قهوه ایه یا عسلی ولی چشمای ابیه ن تو فامیل مادری ن پدری ن پسر ن دختر چشم ابی نیست رفتم خوابیدم و سعی کردم افکارم رو کنار بزارم
با نور خورشید از خواب بیدار شدم فردا دانشگاه ها شروع میشد امروز یکی از دوستام الیا پارتی گرفته بود و حتما خواست کمنم برم اخه من و چ ب پارتی
بزور مامانو راضی کردم و گفت باید زود برگردی وگرنه پدرت میفهمه
مینا:باز کجا دختره ی نحس؟
من:میبندی دهنتو؟و بدون هیچ حرفی رفتم اتاقم ساعت 7شب پارتی شروع میشد و گفتم لباسم رو انتخاب کنم الیا گف لباست باز باشه یه لباس مشکی دکلته ک بالاش نگین کاری شده بود رو پوشیدم و یه رژ لب قرمز زدم موهامم دم اسبی بستم و رفتم سمت خونه الیا
سه ساعت بعد مرینت در خیابان
خیلی افتضاح بود اصن خوب نبود همش دخترای (هوی بچه نشسته)بودن ک میرفتن بغل پسرا یهو یه مازاراتی جلو پام وایساد یه پسر فوق العاده خوشتیپ با موهای طلایی و چشمای سبز اومد مست بود گفت: جووون خوشگله چند میگیری؟ جوابی ندادم و رفتم ولی دستمو کشید و سوارم کرد هر چقدر التماسش کردم جوابی نداد و رو به روی یه عمارت ک چ عرض کنم قصر نگه داشت و پیادم کرد منو برد تو یه اتاق و پالتوم و در اورد گفتم: التماست میکنم بزار برم خواهش میکنم من یه دخترم گفت:خواهیم دید
و لباسم و در اورد و پرتم کرد خودشم لخت شد و بدون توجه ب جیغ و دادام منو از دنیای دخترونم خارج کرد
صبح فردا
ب پسری ک دیشب بهم تجاوز کرد نگاه کردم خوابیده بود با دیدن لکه خون گریم گرفت سریع پوشیدم و از اون خونه لعنتی رفتم بیرون
رفتم تو خونه و بدون توجه ب کسی رفتم تو اتاقم اون مینای عوضی اومپ داخل:نترس ه.ر.ز.ه ب بابام نگفتم چیشده؟گفتم :چیزی نیست
از زبون ادرین
آرتا:ادرین چرا بهش تجاوز کردی؟ خوب شد مامان و بابامون زیر خاکن و این چیزارو نمیبینن یعنی غیرتم تو حلقم
آرشیدا:داداش حالا چی میشه؟ ماکه نمیتونیم بزاریم خاهر ارتا و دختر داییمون پیش اون خانواده ظالم بمونه
ادرین:گفتم ک حلش کردم بزودی مرینت زن من میشه البته زنم هست ولی از نظر قانونی زنم میشه نمیزارم تو چنگ خانواده دوپن چنگ بمونه
