از زبون ادرین
داشتیم با آرتا و آرشیدا حرف میزدیم ک پدربزرگ اومد بلند شدیم
پدر بزرگ:آدرین ب زودی ک نوه م مرینتو میگیریم چرا هنوز حرفی باهام نمیزنی
گفتم:پدر بزرگ تو باعث شدی وقتی ک عموم و زن عموم مردن مرینتو ب اونا دادی ک مثلا با خوبی بزرگش کنن اما اونا هر روز فقط نفرت مرینت ب خودشون رو بیشتر میکنن اون دختر همش مجبوره از اونا کتک بخوره
پدر بزرگ:کل حرفاتون رو شنیدم ب مرینت تجاوز کردی؟
گفتم:قصد نداشتم این کارو بکنم ولی امان از دست مست بودن ولی خب اون دانشجوی منه
آرتا:استاد دانشگاه مرینت شدی؟
ادرین:اره فک کنم خوب میدونین من چقد مرینتو دوست دارم بزودی هم میفهمه ک جزو خانواده دوپن چنگ نیست
پدربزرگ:امیدوارم مرینت شبیه ما شده باشه ک فکر نکنه دروغ میگیم
ادرین:مرینت درست شبیه شما و آرتاس
پدربزرگ:امیدوارم زودتر نوه ام رو ببینم
از زبون مرینت
از خواب بیدار شدم و رفتم تا اماده بشم برم دانشگاه رنگ صورتم مثل گچ شده بود یه ارایش ملایم کردم تا کسی نفهمه چقد داغونم و از خونه زدم بیرون آلیا دم در بود رفتم پیشش رفتیم توی کلاس نشستیم یهو کلویی اومد(نترسید دختر خوبی شده):الیا مری انگار قراره یه استاد جدید بیاد میگن خیلی خوشتیپ و جوونه ولی خیلی سختگیره و با کوچکترین اشتباهی مشروط میکنه مری:انگار استادای قبلی خیلی خوب بودن اینم بهشون اضافه شد یهو یه دانشجوی جدید اومد داخل پشت سرشم یکی دیگه اومد یه دختر مو بلوند و چشم سبز بود و یه پسر موهای سرمه ای و چشمای ابی خوشتیپ بود ولی چرا انقدر شبیه منه خیلی قیافه هامون شبیه هم دیگه بود تا منو دید انگار ک چیزی بهش یاد اوری شده بشه نگام کرد بلاخره استاد اومد وایساببینم چی؟این ک همون پسر عوضیه ک دیشب بهم تجاوز کرد عوضی اینجا چیکار. اره خیلی شبیه اون دختر جدیده بود خیلی مغرور و سرد و خشک گفت:سلام آدرین آگرست هستم استاد جدیدتون از الان بگم خیلی سختگیرم و کوچکترین اشتباهی بکنین میندازمتون(یعنی پاسشون نمیکنه)گفت ساکت میخوام حضور غیاب کنم :ارتا اگرست اون پسره ک شبیهمن بود پاشد گف حاضر ادرین: آرشیدا آگرست اون دختره ک شبیه ادرین بود پاشد گفت:حاضر ادرین:کلویی بورژا
کلویی:حاضر ادرین:مرینت دوپن چنگ با سختی پاشدم:حاضر ادرین بهم خیره شد و جوری ک یه حسی تو نگاش بود نگام کرد .گفتم:میتونم بشینم استاد؟ یهو ب خودش اومد :البته بفرما
نظر یادتون نره
