*****مرینت *******
شب حتی برای شام هم آدرین نیومد نگرانش بودم ولی چه میشه کرد خودسر و مغرور و یک دنده است رفتم بالا و تو تختم خوابیدم ....... با احساس درد زیر دلم بیدار شدم هنوز هوا تاریک بود یک نگاه به گوشیم کردم ساعت 2:31 بود بد جور زیر دلم درد میکرد پتو رو زدم کنار که از صحنه ای که دیدم نزدیک بود غش کنم کل تختم خونی بود بزور جلوی خودم رو گرفتم که جیغ نزنم بلند شدم رفتم دستشویی و..... اومدم بیرون لباسام رو عوض کردم نمیتونستم روی تخت بخوابم به خاطر همین تصمیم گرفتم روی مبل بخوابم اما قبلش قرص مسکن خواستم بخورم که لعنت به این شانس آبم تموم شده بود رفتم پایین و تو آشپزخونه مسکن رو خوردم از آشپزخونه اومدم بیرون رفتم سمت پله ها که در خونه باز شد برگشتم سمت در و آدرین رو دیدم که تلوتلو خوران وارد خونه شد رفتم نزدیکش ( خاککککککککککک بر سرتتتتتتتت مرینتتتتتتتتتتتت اون فردا صبح تو رو با بچه میفرسته بیرون
مرینت :
لالللللللل شو ) : آدرین حالت خوبه ؟
بدون اینکه جوابم رو بده پسم زد و رفت بالا آخه چرا ؟ آدرین اهل مشروب و سیگار نبود الان همه ی لباسای بوی سیگار و مشروب میداد واقعا که این پسر هیچیش مثل آدم نیست ! بیخیال شدم و رفتم تو اتاقم و با هزار بدبختی خوابیدم....... صبح بد جور حالم بد بود حتی نمی تونستم از جام بلند بشم تو حالت گیج و منگی بودم که در اتاق باز شد و امیلی جون اومد تو : مرینت چیزی شده عزیزم ؟
_ نه چیزی نشده !
- من و گول نزن ! نکنه دیشب .....آدرین......
_ نه نه اصلا فقط ( خجالت می کشیدم بگم اما چاره ی دیگه نبود )
- فقط چی ؟
با شرم و خجالت همه چیز رو براش تعریف میکنم منو کشید توی بغلش و گفت : چرا دیشب بیدارم نکردی ؟
_ نمیخواستم ناراحتتون کنم
- عزیزم ناراحتی نداره بلند شو لباسات رو بپوش بریم دکتر
_ نه نیازی نیست
- اتفاقا نیازه وضعیتت غیر عادیه بلند شو
زیر لب : باشه
- بیرون منتظرتم
امیلی از اتاق بیرون رفت از جام بلند شدم و یک مانتو آبی کاربونی جلو باز با شلوار مشکی و کفش و کیف مشکی پوشیدم موهام رو هم باز گذاشتم و یه رژ لب نارنجی زدم و رفتم پایین ...... با آمیلی جون از مطب دکتر بیرون اومدیم خداروشکر مشکل فقط *****بود که باعث خونریزی شده بود ........با بدبختی گود بای پارتی رو شرکت کردم دو روز دیگه باید برم لندن امیدوارم اتفاقی نیفته.
****آدرین *****
واقعا خدا خیرم بده ! دوروز دیگه مرینت میخواد بره و من هیچ غلطی نمیتونم بکنم ! ای کاش میتونستم امشب برم خونه ی مایک ( مخفف مایکل ) اما بابا دیگه اجازه نمیده از ساعت ۹ شب به بعد بیرون باشم مخصوصا فردای اون شب که مست اومدم خونه کلی دعوا و سرزنشم کرد که اینا زهر مار و کوفت و دردن و برای سلامتی مضرن به علاوه که ***** لا اله الا الله ( تو با این کارات مگه خدا رو هم میشناسی ؟ آدرین : منظورت چیه ؟ _ والا درسته پیامبرایی که دین ها آوردن جدا هستن اما تویی که به قول مسیحی هستی میدونی شراب خوردن حرامه ؟ - اولا آره میدونم دوما من خیلی کم خوردم ! _ مثلا چند بار ؟ - ماهی 150 بار میشه سالی 1800 بار _ چند ساله که میخوری ؟ - 8 _ خب ؟ - ام 8 تا 1800 تا میشه 14400 بار + دیشب میشه 14401 بار _ ![]()
![]()
خاک هفت اقلیم تو سرتتتتتتتت من عمرا مرینت رو به تو بدم همون شب عروسی دختره رو بد بخت میکنی پسره ی ******** - نیاز نیست ستاره بذاری =* خودم میدونم که یه هرزه ی کاملم
_ خوبه که قبول داری
)
ام شاید حق با سونیا است ! شاید مرینت به خاطر هرزگی هام نمیخوادم ! باید یه کاری بکنم داشتم فکر میکردم چیکار کنم که یهو گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم فرد جرقه ای تو ذهنم زده شد ![]()
خب به نظرتون آدرین چیکار میکنه ؟
آیا مرینت از رفتن منصرف میشه ؟
این داستان ادامه دارد.....
