عشق بی قید و شرط 2 پارت 1

((( عشق بی قید و شرط )))

((فصل دوم )) 

( رقابت یا لیاقت ) 

* پارت اول *

******مرینت *******

تو اتاق داشتم طراحی میکردم که در زده شد : بفرمایید تو 

در باز شد و کاترینا اومد تو : مرینت چیکار میکنی ؟ 

_ دارم طراحی میکنم 

- مثل همیشه بگذریم از موقعی که شعبه شرکت آگرست رو مخصوص جواهرات کردی سرمایه گذار های زیادی اینجا سرمایه گذاری کردن و این یه پیشرفت عالی برای شرکت آگرست محسوب میشه 

_ همینطوره کاترینا از اون سرمایه گذار جدید چه خبر ؟ 

- می خواستم راجب همین بهت بگم فقط لطفا آروم باش 

_ اوففف وقتی میگی آروم باش یعنی موضوع جدیه بگو 

- خب راستش سرمایه گذار جدید .....

_ کیه ؟ 

- آدرین آگرست 

مداد طراحی از دستم افتاد : چییییی ؟ چطور ممکنه ؟ 

- میدونم درکش برات سخته که عشقت بعد از 3 سال پیداش شده 

_ من نمیتونم نمیتونمممم من هرگز با آدرین قرارداد نمیبندم 

- مرینت اون داداشته همینطور عشقت چرا نمیخوای شاید عوض شده باشه تو از کجا میدونی ؟ 

_ اون عوض بشو نیست اون فقط یه ..... 

- مغرور سنگ دل ؟ 

_ درسته 

- خب باشه قرارداد نمیبندیم اما یا تو یا من باید قرار داد ببندیم تو رییس این شرکت آگرست شعبه 3 و من رییس شرکت لارونا هستم باید یکی قرار داد ببنده 

_ برای چی ؟ باید ؟ 

- این سرمایه گذاری ایتالیایی و ترکی برای اینکه با اونا قرار داد ببندیم یا باید متاهل باشیم که نیستیم یا باید با یکی از شرکت های معروف طراحی لباس قرار داد ببندیم مثل همین شرکت آگرست در نتیچه یکی از ما باید با آدرین قرارداد ببنده 

_ باید راجبش فکر کنم 

- راستی امشب میای مهمونی السا ؟ 

_ آره دلم میخواد حال و هوام عوض بشه به خصوص اینکه یه نفر بعد از گذشت 3 سال پیداش شده 

- خوبه بهتره دیگه بریم ساعت 12 ظهره 

_ آره بریم 

با کاترینا از شرکت اومدیم بیرون و هر کدوم رفتیم خونه ی خودمون ..... وارد خونه شدم نل ( نیلا ) خدمتکار خونه : خانم خوش اومدین 

- ممنون نل 

رفتم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و روی تخت ولو شدم آه دلم برای مامان و بابا تنگ شده اونا الان تو فرانسن من تو انگلیس آخه آدرین برای چییی برگشته اصلا درک نمیکنم اونی که ادعای عاشقی میکرد تو این سه سال یه زنگم نزد ای خدااا مردم عشق ما هم عشق داریم او همین فکرا بودم که تقه ای به درخورد : بله ؟ 

- خانم ناهار آماده است 

_ باشه ممنون 

یه نگاه به ساعت کردم 2 بود یعنی من 1 ساعت و نیم داشتم به آدرین و غرورش فکر میکردم خدا به خیر بگذرونه رفتم پایین ناهار و ناهار خوردم و اومدم تو اتاقم و خوابیدم ..... ساعت 6 بیدار شدم و رفتم حموم یه دوش نیم ساعته گرفتم و اومدم بیرون یه پیراهن زرد لیمویی یقه هفت باز تا وسط سینه که روی قسمت بازش تور کار شده بود و بالاتنه اش گیپور بود که روش مروارید کار شده بود و تا زانو بود پوشیدم و موهام رو هم فر کردم و باز گذاشتم جوراب شلواری نپوشیدم کفش های زرد لیمویم رو هم پوشیدم با کیف لیمویی سایه ی طلایی و نقره ای و خط چشم و ریمل مشکی و رژ قرمز گوجه ای براق با رژ گونه ی صورتی کمرنگ زدم و رفتم سوار ماشین شدم و پیش به سوی مهمونی‌ .....

*****کاترینا *****

ساعت 6 شروع کردم حاظر شدن یه پیراهن تاپلکس مشکی با بالاتنه ی سنگ کاری شده تا روی زانو بدون جوراب شلواری با کفش پاشنه 10 سانتی مشکی و کیف مشکی پوشیدم سایه ی خاکستری و مشکی براق با رژ کالباسی و رژ گونه ی آجری و خط چشم و ریمل مشکی عالی شدم کیفمم مشکی بود رفتم و سوار ماشین شدم آخ یادم رفت خودم رو معرفی کنم من کاترینا لارونا هستم 21 سالمه و طراح جواهرات و رییس شرکت لارونا هستم تا حالا عاشق نشدم بهترین دوستمم اسمش مرینت حالا بریم مهمونی.......‌‌‌‌‌‌‌‌‌

****مرینت *****

وسط مهمونی بودیم که بهم زنگ زدن گفتن باید من و کاترینا بریم شرکت .... با کاترینا رفتیم شرکت رفتیم و از منشی پرسیدیم که چی شده منشی : خانم آگرست و خانم لارونا متاسفانه طراح ها و جواهراتی که سرمایه گذاری آمریکایی و کانادایی داده بودن دزدیده شدن 

_ چطور ممکنه ؟ 

- خانم هیچی نشونه ای نیست که کار کیه فقط ... 

_ فقط چیی ؟ 

- اگه با یه شرکت معروف قرارداد نبندیم ورشکسته میشیم 

_ چیییییییییییییییییییییییی ؟ نه 

با کاترینا از شرکت اومدیم بیرون و رفتیم خونه ی کاترینا ..... کاترینا : مرینت با این وضعیت فقط یه راه میمونه ! 

_ یعنی میگی که ...

- ما باید با آدرین قرارداد ببندیم 

_ من نمیتونمممم طاقت دیدنش رو ندارم 

- چاره ای نداریم 

_میشه تنهام بذاری میخوام فکر کنم 

- البته 

کاترینا از اتاق بیرون رفت و در و بست خدایا باید چیکار کنم ؟ من نمیتونم با آدرین قرار داد ببندیم ! میدونم اگه ببینمش همچی خراب میشه و عشقم بهش دوباره زنده میشه و همه ی تلاشام برای فراموش کردنش بر باد میره ! باید چیکار کنم ؟ کاش راه دیگه ای وجود داشت....

 

 

 

 

 

 

 

این داستان ادامه دارد.....

 

 

[ 2 Mar 2020 ] [ 2:11 PM ] [ Soniya jon ] [ ]
آخرین مطالب