((( عشق بی قید و شرط )))
(( فصل دوم ))
( رقابت یا لیاقت )
* پارت سوم *
****مرینت *****
رو بروی عمارت مایکل خان نگه داشتم و پیاده شدم همزمان با من بقیه هم رسیدن و پیاده شدن با هم در زدیم خدمتکار در و باز کرد و رفتیم داخل به جرعت میتونم بگم اگه همه ی عمارت های ما دخترا رو روی هم بذاریم تازه میشه نصغف این عمارت کهه هرض کنم قصر مایکل خان خدمتکار رو به ما گفت : خانم ها آقایون تو پذیرایی منتظر شما هستم لطفا از این طرف دنبال خدمتکار رفتیم و وارد پذیرایی شدیم پذیراییش چهار برابر اتاق 50 متری من بود فقط 200 متر پذیراییشه با مبل های سلطنتی شیری و نسکافه ای با کاغذ دیواری های کرمی آقایون در حال گفت و گو بودن یه سرفه ی مصلحتی کردیم که به خودشون اومدن و برگشتم سمت ما چشمای همشون از دیدن ما برق زد بیشعورا از جا بلند شدن و اومدن طرفمون مایکل : خوش اومدی خانم ها !
+ مرسی
فیلکس : بشینید !
هر کدوم روی یه مبل نشستیم من روبروی آدرین السا روبروی جک کاترینا روبروی فیلکس هلن روبروی مایکل بلا هم روبروی دراکو.
بلا : فکر کنم بدونید برای چی اینجاییم !
دراکو : بله اطلاع داریم !
السا : پس لطفا برید سر اصل مطلب !
جک : چه عجله ایه یکم بشینید تازه از راه رسیدید بعد بهتون میگیم !
کاترینا : ببینید ما نیومدیم اینجا بشینیم اومدیم که شما شرط خودتون رو بگید و بریم همین !
فیلکس : بله میدونین که اومدیم شرطمون رو بشنوید سنیوریتا !
وقتی فیلکس به کاترینا گفت سنیوریتا کاترینا هم بهش به چشم غره ی حسابی رفت که دلم خنک شد پسره ی نفهم عوضی *****داشتم همینجوری به أین یارو فوش میدادم که گوشی من و کاترینا و السا همزمان با هم زنگ خورد همه ی نگاه ها برگشت طرف ما سه تا ما هم یه نگاه به هم دیگه انداختیم و یه ببخشید زیر لبی گفتیم و اومدیم بیرون گوشیم رو جواب دادم از شرکت بود : الو
-.....
_ متوجه نمیشم.
-........
_ شما راجب چی حرف می زنید ؟
-.......
_ منظورتون چیه ؟
-..........
_ چطور ممکنه ؟
-........
_ چیییییییییییییییییییییییی ؟
-............
_ شما مطمئنید ؟
-........
_ باشه خودم رو میرسونم!
گوشی رو قطع کردم همزمان کاترینا و السا هم مکالمه هاشون تموم شد بدون اینکه چیزی بگیم هر سه مون به طرف در اصلی رفتیم و خارج شدیم و با عجله سوار ماشینامون شدیم آدرین : چیشده ؟ کجا میری با این عجله ؟
من : یه مشکلی تو شرکت پیش اومده باید بریم
فیلکس : چه مشکل وایستید ما هم بیایم
کاترینا : لازم نیست !
جک : اما...
السا : نیازی به حظور شما نیست !
سوار ماشینامون شدیم و با سرعت از عمارت خارج شدیم......رسیدیم شرکت کلی ماشین پلیس اونجا بود پیاده شدیم و رفتیم سمت پلیس ها از یکی از اون مامورا پرسیدم : ببخشید چه اتفاقی افتاده ؟
+ شما رییس این شرکت هستید ؟
_ بله من رییس این شرکت مرینت آگرست ایشون هم معاون و بهترین دوست بنده کاترینا لارونا و ایشون هم السا جانسون طراح اصلی شرکت ما جریان چیه ؟
+ اون الماسی رو که پادشاه اسپانیا ازتون خواسته بود روش کار کنید دزدیده شده !
من : چییییییییییییییییییییییییی ؟
کاترینا : چطور ممکنه ؟
السا : وای نهههههه !
+ دزد یک فرد عادی نبوده !
السا : منظورتون چیه ؟
+ طبق فیلم های دوربین های مداربسته دزد قابلیت جادوگری داشته خلاصه نیروی جادویی داشته !
من : این غیر ممکنه جادو وجود نداره !
+ از این به بعد ملوم شد وجود داره !
کاترینا : هیچ نشونی وجود نداره که بتونیم الماس رو پس بگیریم ؟
+ متاسفانه نه ! از پیشمون رفت !
السا : حالا باید چیکار کنیم ؟
کاترینا : نمیدونم هیچ ایده ای ندارم !
السا : مرینت تو چی ؟
من : منم نظری ندارم !
& : من میتونم کمکتون کنم !
هر سه مون برگشتیم عقب که.........
بیا پایین
پایین تر
یه ذره دیگه
نظر یادتون نره ![]()
این داستان ادامه دارد.........
