من: وای جانی تو کی اومدی؟
جانی: دیشب رسیدم. دلم برات تنگ شده جوجه.
بعد گذاشتم روی شونش.
من: منم همینطور. دقیقا ۹ سال ۸ ماه و ۱۸ روز.
جانی: ( با خنده ) خدایی روز شماری می کردی؟
من: آره.
بعد خندیدم.( آهای جو گیر بگو این جانی کیه؟ جانی دپه؟ ) جانی پسر دوست مامانمه. پسر خاله جولیکا.
یک سال از مایکل بزرگتره. من از بچگی با اون بزرگ شدم. همیشه بهم میشه جوجه. ولی من ۲۲ سالمه.
۹ سال پیش رفت اسپانیا تا درس بخونه. الان برگشته.
آنتونی:
وای! جانی برگشته. دروغ نگم خیلی بهش حسودی ام شد. تازه چشمش به من افتاد. لبخند زدم.
اونم همینطور. اومد و بغلم کرد. جانی پسر عمه منه.
من: دلم برات تنگ شده بود داداش.
جانی: منم همینطور.
من: هنوز سر و سامون نگرفتی؟
جانی: نه ولی برای همین اومدم.
من: اه حالا کی هست؟
به بالای سرش اشاره کرد. راستی آریان هنوز روی شونه هاشه. خشکم زد. یعنی چی؟
جانی به آریان نگاه کرد. یهو یک اخم گنده کرد.
جانی: لپت چی شده جوجه؟
آریان یه نگاه بهم کرد. از خجالت سرم رو انداختم پایین.
آریان: اوف شدم. افتادم زمین.
جانی: چقدر تو حواس پرتی!
آریان: آره خیلی. مخصوصا توی انتخاب کردن...
بعد با اخم زل زد به من. بی صدا زمزمه می کردم ببخشید. اما هر بار اخمش بیشتر میشد. چیکار میتونم بکنم؟ من خیلی احمقم.
کورالین: حالا بیخی بلند شین بریم تو. خیلی گرمه.
دنیل: آره حالم بد شد.
و راهشون رو کشیدن رفتن تو ویلا.
جانی: آریان می خوام درباره یک چیز مهم باهات صحبت کنم. خصوصی.
حتما می خواد بهش بگه. الان که آریان با من قهره شاید قبول کنه. بدبخت شدم.
آب دهنم رو به زور قورت دادم و رفتم داخل.
آریان و جانی هم رفتن حرف بزنن.
صبر کن... چمدون ها یادم رفت.
رفتم بیرون تا بیارمشون و اتفاقی صحبت هاشون رو شنیدم.
جانی: مثل اینکه دیر رسیدم... درسته؟
آریان: شرمنده ام ولی من با تونی ازدواج کردم. البته الان یکم پشیمونشدم.
جانی: ( با تعجب ) چرا؟
آریان کل ماجرا رو تعریف کرد. پس من اشتباه متوجه شده بودم. حق داره اگه دیگه دوستم نداشته باشه.
جانی: شاید سوء تفاهم پیش اومده باشه. آنتونی پسر خیلی خوبیه. اون دوست داره. من مطمئنم. الان خیلی پشیمونه. خودت خوب میدونی...
آریان: نمیدونم....
جانی: بهش یک فرصت دیگه بده. بزار خودشو ثابت کنه.
آریان: باید توی این مسافرت بهم ثابت کنه... وگرنههمه چیز تمومه.
جانی لبخند زد و آریان رو بغل کرد.
جانی: جوجه مهربون خودمی!
آریان هم خندید.
آریان: تو هم خر شرکی.
بعد دوید رفت تو. جانی هم با خنده ولی غمگین رفت.
پس یک هفته وقت دارم تا خودم رو ثابت کنم. ولی چطوری؟
آریان:
جانی راست می گفت. هر آدمی اشتباه می کنه.
ولی از حرف هاش ناراحت شدم. اینکه خشک رفتار می کنم ربطی به درونم نداره ( اینم برای کسایی که می گفتن آریان بی شعوره ). مگه تقصیر منه؟
داشت گریم می گرفت که فوری رفتم توی اتاقم و یک دل سیر گریه کردم.
پلگ: آریان گریه نکن.
بعد کممبرش رو گرفت جلوم.
پلگ: من خیلی ابراز احساسات بلد نیستم اما دوست ندارم گریه کنی. تو دختر دوست صمیمی منی. انقدر خودتو اذیت نکن.
اشکام رو پاک کرد. لبخند زدم و کممبر رو ازش گرفتم.
من: ممنونم پلگ. تو بهترین کوامی دنیایی.
بعد بلند شدم و صورتم رو شستم.
هنوز گونه چپم درد می کرد. اونم خیلی زیاد.
بی خیالش شدم. رفتم از اتاق بیرون که صدای گریه شنیدم. گریه سوزناکی بود ولی گریه زن نبود. یعنی کیه؟
ولش کن. رفتم پایین.
همه غرق صحبت بودن. منم رفتم یک گوشه نشستم.
تونی هم از بالا اومد. چشماش قرمز بود ولی لبخند زورکی زده بود. معلوم بود گریه کرده. دلم براش سوخت! طفلکی!
نه نه نه نه. تو دلت براش نمی سوزه. اون بود که این بلا رو سرت آورده بود. یهو خر جفتک انداز وارد افکارم شد.
مارتین: هیبچه ها بیاین جرئت حقیقت بازی کنیم.
همه موافقت کردیم و گرد نشستیم.
آلیس بطری رو چرخوند.
من: مارتین و کورالین.
کورالین: جرعت یا حقیقت؟
مارتین: جرعت.
کورالین: برو یک قوطی لوبیا بخور.
مایکل: بی خیال من حوصله بمب باران اتمی رو ندارم.
همه زدیم زیر خنده. مارتین خونش جوش اومد ولی حرفی نزد.
کانر: شب توی اتاق جنی بخواب.
من: ( با ترس ) اتاق... چییی؟
همه لبخند مرموزی به هم زدن.
مارتین: مگه دربارش نشنیدی؟ توی یکی از اتاق های اینجا یک جن به اسم بتی زندگی می کنه. اون یکی از خدمتکار های اینجا بوده و یک شب توسط پدر جد آلیس ( اونجا ویلا آلیس بوده ) به قتل می رسه. اون شیره جون هر کسی که ازش وحشت کنه می مکه. چون عاشق ترس و وحشته.
از ترس به خودم .... اگه واقعی باشه چی؟
خدایا من میترسممممممممم!!!!!
آنتونی:( حالم از این دو تا بهم خورد )
بازم دارن آریان رو می ترسونن.
رفتم پشت مارتین و محکم گردنش رو فشار دادم که آخش بلند شد.
من: چرا الکی زر می زنی؟ آریان دروغ میگه. هیچ جنی وجود نداره.
آلیس: آریان حرفش رو باور نکن. اون اعتقاد نداره ولی بتی وجود داره. مراقب خودت باش.
بعد به بازی ادامه دادن. آریان هم کمی می ترسید ولی به روی خودش نمی آورد.
مایکل: تونی و جانی.
جانی: جرعت یا حقیقت ؟
من: حقیقت.
جانی سرش رو به گوشم نزدیک کرد و سوالی رو پرسید.
قاطی کردم. چسبوندمش به دیوار.
من: بگو گ.. خوردم.
جانی: عمت گوه خورده.
من: مثل اینکه عمه من ننه توئه ها..
جانی: ا وا راست میگی.
بعد دوتاییمون شروع کردیم به خندیدن.
شب شده بود و همه خوابیده بودن اما من بیدار بودم و داشتم فکر می کردم. یهو صدای باز شدن در اومد. در اتاق من نبود. بلند شدم و رفتم بیرون. آریان بود.
با ترس و لرز داشت می رفت به سمت دستشویی. یهو در انباری باز شد و یک موجودی شبیه روح پرید بیرون.
خیلی وحشتناک بود منم ترسیدم. آریان از ترس افتاد زمین و یک جیغ بلند کشید. رفتم سمتش و بغلش کردم.
اون موجود هم انگار تعجب کرده بود. شک کردم.
همه بیدار شده بودن. رفتم سمت روحه و صورتش رو کشیدم. این که ماسک بود. هه! آلیس.
مایکل اومد جلو و سر آلیس داد زد.
مایکل: احمق. چه کاری بود کردی؟ آریان مشکل قلبی داره. اگه یکوقت ایست قلبی می کرد می خواستی چیکار کنی؟
آلیس به تته پته افتاده بود.
آلیس: این... ف..فقط...ش..شوخی بو..بود.
جانی: با همین شوخی داشتی دختر مردم رو می فرستاده اون دنیا.
به آریان نگاه کردم. قلبش تند میزد. چشماش بسته بود و می لرزید. خودش رو جمع کرده بود و آهسته اسم منو صدا میزد.
من: هیس آروم باش! من اینجام.
سریع رفتیم بیمارستان. خدا رو شکر کاری نشده بود.
توی اتاقش نشسته بودم. به من نگاه کرد و لبخند زد.
آریان: ممنونم.
من: خواهش می کنم کاری نکردم.
آریان: چرا اگه تو نبودی الان من اینجا نبودم.
دستش رو گرفتم و بوسیدم.
من: این در قبال کاری که باهات کردم هیچه.
و سرم رو انداختم پایین. با دستای کوچولوی پر از سرمش سرم رو آورد بالا.
آریان: ولی من الان بخشیدمت.
من: ( با تعجب ) واقعا؟ یعنی دیگه نمی خوای ازم جدا بشی؟
سرش رو بامزه تکون داد.
آریان: نه.
من: مطمئنی؟ سرت کاری نشده؟
اخم کرد.
آریان: بی ادب. حالا که اینطوریه منم نظرم رو عوض می کنم.
من: نه نه نه غلط کردم پرنسس من.
خندید.
آریان: حالا شد.
و با هم خندیدیم.
