دختر خوانده پارت ۱

از زبون انبه( بیشترش از زبون منه )

 

مرینت دختر خیلی ساکتی بود.سعی می کرد سرش توی کار خودش باشه و کسی رو اذیت نکنه.

دوست زیادی نداشت و بیشتر اوقات با همکلاسیش آلیا وقت می گذروند.

وقتی بچه بود پدر و مادرش رو توی یک آتش سوزی از دست داده بود.

خیلی هم هنرمند بود. طراحی لباس می کرد و گاهی نقاشی هم می کشید. 

نقاشی های مرینت در حدی عالی و ماهرانه بودن که بیشترشون توی نمایشگاه های بزرگ و معروف می رفت.

اما کسی به اون اهمیت نمی داد و همه اذیتش می کردن.

مخصوصا کلوئی بوژوا دختر شهردار شهر.

علاوه بر این مرینت دختر خیلی زیبایی بود. موهای تیره رنگ و چشم های آبی آسمونی داره که توی دبیرستانشون نظیر نداره. 

اما این ها هیچ کمکی بهش نمی کرد. چون اون افسردگی داشت و تنها بود.

بزرگ ترین آرزویش این بود که بورسیه بشه به نیویورک و اونجا به درسش ادامه بده.

خیلی ها می خواستند اونو به فرزند خوندگی قبول کنند اما اون نمی خواست. 

تازه ۱۵ سالش شده بود که تونست بره دانشگاه.

فضای دانشگاه خیلی خودمونی تر از فضای دبیرستان بود. 

کلاس اول رو به خوبی گذروند. کلاس دوم ادبیات بود. اما رشته مرینت تجربیه. خیلی عجیب بود!

وارد کلاس شد و نشست. 

... : شنیدم استاد ادبیاتمون خیلی سختگیره.

این صدای دختر ریز نقش با مو های مشکی و چشم های نافذ آبی کنار مرینت بود.

مرینت: فکر کنم.

دختر: اسم من کورالین جانسونه. 

مرینت: منم مرینت دوپن چنگ هستم. از آشنایی باهات خوشحالم.

بعد با هم دست دادن.

بعد از چند دقیقه استاد اومد.

استاد یک مرد قد بلند با مو های جو گندمی که می خورد ۵۰ ساله باشه بود.

به نظر مهربون میومد. 

استاد: بابا تاخیرم عذر میخوام. اسم من گابریل اگرسته و معلم ادبیات شما هستم. ادبیات یکی از مهمترین درس ها تون توی این ترمه. پس حواستون رو جمع کنید.

بعد شروع کرد به درس دادن.

 

 

ببخشید کم بود

 

 

 

[ 19 Mar 2020 ] [ 3:59 PM ] [ Asal ] [ ]
آخرین مطالب