لوکا:
سه روزه که تونی رفته مسافرت و من کلوئی از دستش یک نفس راحت می کشیم. ( بی تربیت به تونی میگم ).
از سر کار که اومدم صدای گریه شنیدم.
یعنی چی شده؟
رفتم توی اتاق دیدم کلوئی رو صندلی نشسته و داره گریه می کنه.
رفتم پیشش و شانه هاش رو بغل کردم.
من: چه اتفاقی برای ملکه من افتاده؟
تازه متوجهم شد. بینیش رو پاک کرد و و لبخند زد.
کلوئی: هیچی. فقظ داشتم فکر می کردم.
من: به چی؟
کلوئی: چرا تونی با من اینطوری رفتار می کنه؟ من مادرشم و خوبیش رو می خوام. من دوسش دارم نا سلامتی پسرمه. اما اون هر روز با من بد تر میشه. چیکار کنم لوکا؟
من: سعی کن باهاش بهتر رفتار کنی. انقدر سختگیر نباش. باور کن اینطوری دیگه بهت احترام میزاره.
کلوئی: مطمئنی؟
سرم رو تکون دادم. بغلم کرد.
کلوئی: تو خیلی خوبی لوکا. دوست دارم.
من: تو بیشتر ملکه من. منم عاشقتم. و پیشونیش رو بوسیدم. ( اینم لوکالوئی )
من: راستی یک خبر خوب دارم.
کلوئی: چی شده؟
من: دو روز دیگه نوه دار میشیم.
یهو کلوئی زد روی دستش و نوچ نوچ کرد.
کلوئی: خاک بر سرت با اون بچت. الان باید به من بگی؟ آدمش می کنم.
من: چی میگی؟ منظورم این نبود. عجب انحراف ذهنی داری تو! بچت داره مزدوج میشه.
یک جیغ خفیف کشید. البته بغل گوش من.
کلوئی: با کی؟
من: با خوشگل ترین دختر دانشکده. آریان آگرست.
کلوئی: با دختر مرینت دوپن چنگ و آدرین؟
من: آره. چطور مگه؟ انقدر دختر خوشگل و مهربون و خانومیه. خیلی هم معروفه. خیلی هم عاشق همن.
کلوئی: عکسش رو ببینم.
گوشیم رو برداشتم و عکسی که تونی ازش فرستاده بود رو نشونش دادم.
لبخند زد.
کلوئی: بد نیست. ولی من آبم با دوپن چنگ توی یک جوی نمیره. گفته باشم.
من: خیلی خوب. ولی میگم... چند وقته با هم تنها نبودیم. نه؟
و شیطون نگاهش کردم. اخماش رفت تو هم و جیغ زد.
کلوئی: خیلی منحرفی. بخاطر این کارت شب اجازه اومدن توی اتاق رو نداری.
و رفت بیرون.
آدرین:
از وقتی اون دو تا وروجک نیستن یک نفس راحت می کشیم.
مارینت داشت طراحی می کرد.
رفتم کنارش و گونش رو بوسیدم. برگشت سمتم. یک ابروش رو داد بالا.
مارینت: باز چیکار داری؟
من: هیچی. فقط دلم برای بانو مارینت تنگ شده بود.
مارینت: من که ور دل توام.
من: نه دیگه وقتی بچه های مزاحم فضولت خونه باشن نه.
مارینت: برو بمیر.
من: یعنی دلت برام نمی سوزه؟
مارینت: نه.
من: باشه من میرم.
مارینت: درم پشت سرت ببند سوز میاد.
من: خیلی سنگدلی. نمیگی شوهر عزیزت بده بیرون سرما بخوره؟
مارینت: تو مردی. پوستت کلفته. نگران نباش کاریت نمیشه. حالا برو.
من: اصلا باهات قهرم.
مارینت: باشه.
اخم کردم و از پشت بلندش کردم که جیغش بلند شد.
جیغش در حدی بلند بود که ناتاشا رو هم کشوندن اینجا.
ناتاشا: اتفاقی افتاده خانم؟ موش دیدید؟
تا چشمش به ما افتاد سعی کد خودش رو کنترل کنه و دوید رفت.
الان میگه سر پیری چه کار هایی انجام میدن.
مارینت: بزارم زمین.
من: نه خیر. به این راحتی نیست خرج داره.
یهو با کفش پاشنه بلندش زد توی ساق پام ولی ولش نکردم.
مارینت: دیدی گفتم پوست کلفتی...
من: اون به تو ربط نداره. فعلا تلافی.
بعد بردمش توی حیاط و از نردبون بالا رفتم و گذاشتمش روی درخت سیبی که وقتی تازه ازدواج کرده بودیم کاشتیمش.
بعد نردبون رو برداشتم و اومدم کنار.
مارینت: مردک خنگ منو بیار پایین.
من: هر چقدر می خوای دست و پا بزن من نمیارمت پایین. ( تو غلط کردی )
مارینت: تو غلط کردی! ( اه چرا از رو من اسکی میری؟ ) یک بار دیگه بهت اخطار میدم. اگه منو نیاری پایین...
من: اگه نیارم چی؟
مارینت: اوه آدرین دلت میاد خانومت رو اذیت کنی؟ اگه بیفتم دست و پام کاری بشه چی؟
من: نگران اونش نباش. من می گیرمت.
مارینت: خب چیکار کنم بیاریم پایین؟
من: خب اوممممم.....
و بعد شرطم رو بهش گفتم.
قرمز شد و بازم جیغ زد.
مارینت: برو گمشو من بیوفتم پام بشکنه بهتره.
و از بالای درخت خودشو پرت کرد.
سریع رفتم و گرفتمش بعد بوسش کردم.
من: چرا اذیتم می کنی؟ اگه کاریت میشد چی؟
مارینت: ببخشید.
بعد رفتیم توی خونه.
برای بعدی ۸ تا نظر.
