از زبون مارینت:
بعد از اینکه بهم گفت:دوست دارم!صدای مامانو بابام اومد!یا خدا حالا چیکار
کنم؟سریع بردمش تو بالکن گفتم:برو بعدا همو میبینیم.اونم رفت.که یهو مامانم
اومد تو بالکن بعدش گفت:مارینت بیا پایین ، کارت داریم.من: چشم مامان.
لحنش با همیشه فرق داشت ،انگار میخواست یه چیزی بگه. رفتم پایین که
مامانم داره اشاره میکنه که پیشش بشینم .رفتم پیشش وقتی نشستم گفت:
عزیزم ما یه تصمیمی گرفتیم،تو از امروز کار میکنی .شکه شدم چی منو کار
باهم اصلا همخونی نداریم !گفتم:باشه ولی کجا؟ مامانم:اگه من سابین دوپان
چنگم بدون یعنی جای خوبی کار میکنی !اعتماد به نفس در حد لالیگا! گفت:
خوب دیگه الان برو این لباسا رو بپوش !یهو در حالی که داشتم نگاشون
میکردم گفتم:باشه با همون نگاه لباسو بردم بالا و انداختمش رو تخت.
یه دامن بلند مشکی بود با یه لباس سفید و صورتی خوشگل بعدشم بایدرو اونا
همون شومیز مشکیمو میپوشیدم .سریع لباسامو تنم کردم که مامانم اومد بالا
گفت: خب حالا موهات موهامو شینیون کرد ولی چتریمو بهم نریخت بعدش
کوله ی صورتیمو پر از کتاب درس کرد و گفت:اونجا یکم درس بخون!بعد تمام
اینکارا نوبت رسید به کفش . یه کفش مشکی تقریبا بلند که از دور شبیه به
بود به مخمل(یعنی آدم فکر میکرد پارچش مخمله) بعدش گفت :حالا برو!رفتم
که...
ادامه با 8نظر
فعلا تا آخر هفته
