عشق پنهان پارت 7

از زبون مارینت:

بعد از اینکه بهم گفت:دوست دارم!صدای مامانو بابام اومد!یا خدا حالا چیکار

کنم؟سریع بردمش تو بالکن گفتم:برو بعدا همو میبینیم.اونم رفت.که یهو مامانم

اومد تو بالکن بعدش گفت:مارینت بیا پایین ، کارت داریم.من: چشم مامان.

لحنش با همیشه فرق داشت ،انگار میخواست یه چیزی بگه. رفتم پایین که

مامانم داره اشاره میکنه که پیشش بشینم .رفتم پیشش وقتی نشستم گفت:

عزیزم ما یه تصمیمی گرفتیم،تو از امروز کار میکنی .شکه شدم چی منو کار

باهم اصلا همخونی نداریم !گفتم:باشه ولی کجا؟ مامانم:اگه من سابین دوپان

چنگم بدون یعنی جای خوبی کار میکنی !اعتماد به نفس در حد لالیگا! گفت:

خوب دیگه الان برو این لباسا رو بپوش !یهو در حالی که داشتم نگاشون 

میکردم گفتم:باشه با همون نگاه لباسو بردم بالا و انداختمش رو تخت.

یه دامن بلند مشکی بود با یه لباس سفید و صورتی خوشگل بعدشم بایدرو اونا

همون شومیز مشکیمو میپوشیدم .سریع لباسامو تنم کردم که مامانم اومد بالا 

گفت: خب حالا موهات موهامو شینیون کرد ولی چتریمو بهم نریخت بعدش 

کوله ی صورتیمو پر از کتاب درس کرد و گفت:اونجا یکم درس بخون!بعد تمام

اینکارا نوبت رسید به کفش . یه کفش مشکی تقریبا بلند که از دور شبیه به 

بود به مخمل(یعنی آدم فکر میکرد پارچش مخمله) بعدش گفت :حالا برو!رفتم

که... 

ادامه با 8نظر

فعلا تا آخر هفته

​​​​​

موضوعات: عشق پنهان
برچسب ها: عشق پنهان
[ 8 Feb 2020 ] [ 3:40 PM ] [ Asal ] [ ]
آخرین مطالب